تویی آن نقطه ی ِ بالایِ فاءِ فوق ایدیهم/ که درگاهِ تنزل، تحتِ بسم الله را بائی
نوامبر 14, 2011
فرستاده ام برود، بیرونش کرده ام، آسان نبود ها، رفتنی هم نبود، ماجرای کنگر و لنگر… گفتن که ندارد اما،امر و نهی و زور که افاقه نکرد، التماسش هم کردم، حتی چند قطره اشک تا خجالت بکشد، رویش کم شود و شب عیدی تنهایم، تنهای- مان- بگذارد.
خلاصه اینکه الان که روبه روی شما کلمه ها را ردیف کرده ام، غم را از خانه به زور بیرون کرده ام، نشسته پشت ِ در خانه و صدای ناله اش را هم می شنوم از شما چه پنهان؛
اما یک معصومه است و سالی یک هجده ذی الحجه و یک غدیر و یک عیدی که اعتباری و قراردادی نیست و شادیِ ذاتی دارد و هر سال به جشن و سرور می نشینَدَش و نمی خواهد اجازه بدهد به هیچ کس ، به هیچ چیز، به هیچ انتظار و توقعی که شادی شب و روز عید را از چشم هایش ، از دلش بگیرد… غدیر 1432 من با جدال با غم و پیروزی موقتی ِ من آغاز شده، تو برایم استمرار این ظفر را به سجاده دعا و راز و نیاز بنشین…
و امشب و این عید و صاحب عالی مقام این عید که گستاخانه جسارت می کنم و پدر صدایش می زنم تا نگاه و توجه و حضورش را ملتمسانه صاحب شوم، این عید که من شادی و بی قراری زیر پوستم می دود و هزار سال و هزار لحظه را هم که به مهیا کردن جان و روانم برخیزم شکوه این روز اجابت نمی شود
این عید و این روز و حضرت امیر و عیدی ما…
عیدی مردم دل تنگ ما
عیدی جوان های راست قامت سرزمین ما ، پشت دیوارها
عیدی پیران پر گوهر پایدار ِ ما، آن سوی میله ها
عیدی اخترانِ در حصر ِ ما راعیدی دل های تنگ
چشم های منتظر
عیدی صابرین و صامتین ما را
با دعا برای ظهور فرزند دردانه ات اجابت کن که ظهورش انتهای این زمستان پر غصه است و من این عید را این شب پر شکوه ِ را شادمانه شعر می کنم و فقط خیال اینکه مقبول تو افتد، مژده فتح همه درهای بسته قامت راست کرده ی روبه روی چشمان من است.
عید غدیرمان مبارک بر شما پدر جان و ما که دوست داریم رسم شیعه تو را به جای آوریم
غدیر 1432 هجری قمری
نوامبر 21, 2011 at 10:32
دیشب… همین دیشب عزیز!!!البته محضه تو برای من عزیز شد!
معصومه من خانومه خوب دلی شد!شرعا!
امروز… هی بیخودی خوشم!
هی می خندم… هی… انگار که شادی تو را یک نفر بلوتوث کرده باشد به من!
به امروز من!
به این لحظه های من!
هی زیر لب زمزمه کردم امیر…. علی….
بی آقا!
انگار که من … یا نه… انگار که تو در من نشسته باشی…
تو زیر لب خوانده باشی…. صدا کرده باشی…. هجا به هجا….
چقدر این روزها دور و نزدیکم به تو!
چقدر این روهای تو را دوست دارم!
و هی … کیف می کنم از لمس شادی تو!
در روزهای خوب این آبان ماه!
و آذری که همین فردا می آید!
و پائیزی که…. برای تو معجزه کرد امسال!
معجزه ای که از 28 آبان شروع شد!
28هر ماه که برای من… بوی خوب رازقی و رویا دارد!
اینبار قشنگیه رویاهای تو راهم رقم زد دختر پاییز!
تو که صبوری ات زبانزد پروانه هاست!
نوامبر 24, 2011 at 20:21
وای پگاه!
وای پگاه ممنونم، معرکه بود
معجره می کنه مثل همیشه این قلم!
ممنونم پگاهم
شادیت رو به انتظار نشستم:)