وقتی دیر شده!
اوت 11, 2011
خواندن بعضی کتاب ها وقت و سال و زمان دارند، به همان اندازه که بابالنگ دراز و دشمن عزیز جین وبستر یا بیست هزار فرسنگ زیر دریای ژول ورن را حداکثر باید تا 13 سالگی خوانده باشی، و اگر نخوانده باشی، سراغش نروی بهتر است، بیست و سه سالگی هم برای خواندن یک چاه ودو چاله جلال آل احمد دیر است، خیلی دیر. اگر در سه مثال اولی، دیر خواندنش یعنی محروم شدن از هیجان و لذت و البته دنیایی که این شاهکارها برایت می سازند؛ خواندن یک چاه ودو چاله در بیست و سه سالگی بی فایده است و حسرت و تاسف را با هم برایت به همراه می آورد. برای همین است که می گویم کتاب ها وقت و سال و ساعت دارند، یعنی اگر دیرتر از موعد بخوانیشان از دست می دهیش، به کارت نمی آید. از آن بدتر حس عمیق تاسفی و بیهودگی ست که برایت به همراه می آورد.
یک چاه ودو چاله جلال که درباره قلم و صاحب قلم – که خودش باشد – است، تجربه های جلال را با ابراهیم گلستان و همایون صنعتی زاده و روایت می کند، و مشکلات نان و قلم و سودای قلم و سودای نام …
از همان لحظه ای که خواندن این کتاب را شروع کردم از تمام آدم های اطرافم که در نوجوانی این کتاب را دستم نداده اند شاکی شدم، از معلم های ادبیات دبیرستان که کاش به جای تشویق شعرهای بی وزن و قافیه من و انشاهای ایده آل گرایانه ام و تشویق سودای روزنامه نگاری و ارتباطات، یکیشان پیدا می شد این کتاب یک چاه و دو چاله جلال را می داد دست من، یا لااقل جناب پژمان خان که آن روزها مدام کتاب تجویز می کرد برای ما، از بین آن کتابخانه دو هزار کتابی اش یک بار این کتاب چند ده صفحه ای جلال را می کشید بیرون و دست خواهرش- آیناز- می داد و حرفی به جز «نون و القلم و مایسطرون» به گوش ما می خورد، یا هر کس دیگری که آن روزها که وقت خواندن این کتاب بود و می توانست و می دانست و از این کتاب با من حرفی نزد…
23 سالگی ، وقتی پنج سال کار را هم پشت سرت داشته باشی و – البته بدانی که چقدر نادانی_ وقت خوبی نیست که از نویسنده ای به بزرگی جلال کتابی بخوانی که از دنیای واقعی قلم و نوشتن با تو صحبت می کند، برای علم به یک فضا، یک دنیا، یک راه، باید قبل از ورود به آن اطلاعاتت را تکمیل کنی ، و اگر نکنی می شود حال این روزهای من؛ این نه به این معناست که مثلا اگر من در 15- 16 سالگی کتاب یک چاه ودو چاله جلال را زودتر از کلاسیک های قرن 18 و 19 می خواندم، امروز روزی یک درس خوانده ارتباطات به شمار نمی آمدم یا مشغول کار رسانه نبودم؛ اما هر چه فکر می کنم می بینم، روا بود جای آن همه تشویق و ترغیب ، یک نفر صحبت از نان و قلم با من می کرد، از اینکه روی هر کاغد سفیدی می شود سیاه نوشت، از اینکه می شود چشم هایت را ببندی و ببینی راضی شدی به سیاه نویسی، از اینکه دنیای واقعی نویسنده ها از آنچه در کتاب هایشان می خوانی ، چقدر متفاوت است، از اینکه نویسنده ها یا نه اصلا همه آن هایی که اسما کار فرهنگی می کنند ، آدم هستند و تا بخواهی بی فرهنگی را مشق کرده اند،از …
اگر در 15- 16 سالگی یک چاه و دوچاله را خوانده بودم ، به احتمال قریب به یقین همین راهی را می آمدم که آمده ام، یعنی پنج انتخاب اول آن صد انتخاب دانشگاه را از بالا تا پایین با روزانه و شبانه ارتباطات پر می کردم تا در انتخاب چهارم قبول شوم و باز هم به همان دانشگاه یک وجبی علامه می رفتم و همه اتفاقات بزرگ و کوچکش را – که توقع هیچ کدامشان را نداشتم- به جان می خریدم و بازهم یک جایی مثل همین جا که مشغولم، می نوشتم و کار می کردم ؛ اما همه حرفم این است که آدم ها باید بدانند، وارد چه محلی، چه فضایی و چه رابطه ای می شود، می خواهد رشته تحصیلی باشد، سفر خارج از کشور باشد یا ازدواج یا هر چیز دیگر…
وقتی با خیالات و تصوراتت وارد بشوی، احتمال اینکه واقعیت خودش را روی سرت آوار بکند ، یا مستقیم خودش را توی صورتت بکوبد،از صد در صد هم بیشتر است و هیچ جای گله و شکایت نیست!
….
نوشته شده در در 17 مرداد، یا به عبارتی روز خبرنگار