دل – تنگ
ژوئیه 27, 2011

اصلا حوصله ندارم درباره ساکن و ساکت بودنمان، نبودنمان یا هیچ چیزی مثل این حرف بزنم
فقط همه همه مسئله این است که دلم تنگ است!
یعنی یکی شکل غریبی از دلتنگی را تجربه می کنم، که نمی شناختمش!
یعنی انقدر دلم لک زده که یک عکس جدید ببینم از تو ، یک پیام چند خطی بخوانم، یک صوت با کیفیت نامطلوب بشنوم، که نمی دانی اصلا!
هیچ حرف اضافه ای ندارم درباره اینکه چقدر جالب که بی خبریم از شما و زندگی می کنیم و …
فقط دلم تنگ است ، آن شب خردادی و آن مناظره ، چقدر حال خوبی داشتم پای تلویزیون، احساس می کردم نفس می کشم، بعد از اینکه از «قلب واقعیت » گفتی، بعد از اینکه روبه روی جناب تزویر، از ماست سیاه و سفید و نقش مار گفتی، بعد از همه حرف هایت ، همه خشم و آن انگشت اشاره که مدام روبه دوربین می گرفتی و…حس نفس کشیدن را با تو تجربه کردم
بماند که شب 22 خرداد، هیچ وقت صبح نشد و من دیگر نفس نکشیدم
…..
چند نفری هستند، که اگر احیانا، به پستِ این پست بخورند، درباره بت کردن آدم ها و گریبان دریدن و دنبال «یک شخص» بودن، صحبت هایی دارند حتما!
مشمول این قواعد نمی شوم
فقط دلم تنگ است خیلی زیاد!
برای این دلتنگی دوست ندارم به هیج کس توضیح بدهم!
اوت 4, 2011 at 19:51
دلتنگی هایت را به باد بسپار …