فرستاده ام برود، بیرونش کرده ام، آسان نبود ها، رفتنی هم نبود، ماجرای کنگر و لنگر… گفتن که ندارد اما،امر و نهی و زور که افاقه نکرد، التماسش هم کردم، حتی چند قطره اشک تا خجالت بکشد، رویش کم شود و شب عیدی تنهایم، تنهای- مان- بگذارد.
خلاصه اینکه الان که روبه روی شما کلمه ها را ردیف کرده ام، غم را از خانه به زور بیرون کرده ام، نشسته پشت ِ در خانه و صدای ناله اش را هم می شنوم از شما چه پنهان؛
اما یک معصومه است و سالی یک هجده ذی الحجه و یک غدیر و یک عیدی که اعتباری و قراردادی نیست و شادیِ ذاتی دارد و هر سال به جشن و سرور می نشینَدَش و نمی خواهد اجازه بدهد به هیچ کس ، به هیچ چیز، به هیچ انتظار و توقعی که شادی شب و روز عید را از چشم هایش ، از دلش بگیرد… غدیر 1432 من با جدال با غم و پیروزی موقتی ِ من آغاز شده، تو برایم استمرار این ظفر را به سجاده دعا و راز و نیاز بنشین…
و امشب و این عید و صاحب عالی مقام این عید که گستاخانه جسارت می کنم و پدر صدایش می زنم تا نگاه و توجه و حضورش را ملتمسانه صاحب شوم، این عید که من شادی و بی قراری زیر پوستم می دود و هزار سال و هزار لحظه را هم که به مهیا کردن جان و روانم برخیزم شکوه این روز اجابت نمی شود
این عید و این روز و حضرت امیر و عیدی ما…
عیدی مردم دل تنگ ما
عیدی جوان های راست قامت سرزمین ما ، پشت دیوارها
عیدی پیران پر گوهر پایدار ِ ما، آن سوی میله ها
عیدی اخترانِ در حصر ِ ما راعیدی دل های تنگ
چشم های منتظر
عیدی صابرین و صامتین ما را
با دعا برای ظهور فرزند دردانه ات اجابت کن که ظهورش انتهای این زمستان پر غصه است و من این عید را این شب پر شکوه ِ را شادمانه شعر می کنم و فقط خیال اینکه مقبول تو افتد، مژده فتح همه درهای بسته قامت راست کرده ی روبه روی چشمان من است.
عید غدیرمان مبارک بر شما پدر جان و ما که دوست داریم رسم شیعه تو را به جای آوریم
غدیر 1432 هجری قمری
تقویم تاریخ!
رسیدم به 24 مهر، می خواهم ماجرای حمله به مسجد جامع کرمان را بنویسم
سایت سازمان اسناد انقلاب اسلامی نوشته:
ر روز 24 مهر 1357 ش حدود 20 هزار نفر از مردم مسلمان کرمان به منظور بزرگداشت اربعين شهداي 17 شهريور تهران و اولين سالگرد شهادت آيتاللَّه مصطفي خميني، کليه مغازهها را تعطيل کرده و در مسجد جامع کرمان اجتماع کردند. ناگهان حدود 300 نفر از عوامل رژيم در لباس زاغهنشينان معروف به کولي با در دست داشتن چوب و ميله آهني و با شعار جاويد شاه به مسجد حمله کردند و با ميله و چوب به جان مردم افتاده و پس از ضرب و شتم، قسمتي از وسايل مسجد و ساختمان از جمله قرآنها را سوزاندند. علاوه بر آن مغازههايي را که تصوير امام را نصب کرده بودند، غارت نموده و آسيب فراواني زدند. هدف رژيم از ايجاد اين بلوا، برهم زدن اجتماع بزرگ مردم مسلمان و ايجاد رعب و وحشت آن هم به اسم مردم بود. اين حادثه موجب نفرت شديد مردم شد و امام خميني(ره) در پيامي، اين اعمال را نتيجه حملههاي جنونآميز دانستند
…
ماجرا زیادی تکراری ست یا زیادی شبیه
یا مسجد جامع کرمان، همین نزدیکی های ماست، «جماران»، ماه محرم، سخنرانی خاتمی
ناگهان عده ای با چوب و چماق و شعار حیدر حیدر و… حمله می کنند!
…
من همچنان به سختی تقویم تاریخ می نویسم
و السلام
در بحار نقل شده که هنگام تلبیه گفتن ، انس بن مالک ، امام صادق را می بیند که هنگام ذکر لیک اللهم لبیک، هیجانی به ایشان دست می دهد و صدا در گلویش می شکند و حالشان منقلب می شود
انس بی مالک جلو می رود و می گوید یابن رسول الله ، چاره ای نیست هر طور هست این ذکر را بگویید
شهید مطهری در داستان راستان اینطور نقل می کند که امام پاسخ داد :” ای پسر ابی عامر! چگونه جسارت بورزم و به خود جرئت دهم که لبیک بگویم ؟ لبیک گفتن به معنای این است که خدایا تو مرا به آنچه می خوانی با کمال سرعت اجابت می کنم، و همواره آماده به خدمتم. با چه اطمینانی با خدای خود این طور گستاخی کنم و خود را بنده آماده به خدمت معرفی کنم؟ و اگر در جوابم گفته شود: “لالبیک” آن وقت چه کار کنم”
…
در برابر این تضرع و تسلیم اولیای تو ، پروردگارا من چطور باید گردن کچ کنم ، جسارت کنم وامشب تو را به هزار نام بخوانمت؟ که اگر آنقدر خشمگین و نا امیدت کرده باشم که نخواهی پاسخم را بدهی ،
از من بی چاره تر کجا می توان پیدا کرد؟
………..
ملتمسانه دعاهایتان را آرزو می کنم
عزیز بی نظیری در زندگیم دارم که مدت هاست روزهای خوبی را نمی گذراند، نه اینکه روزهای بدی را بگذراند ولی روزهای خوبی هم نیست، هر وقت که طاقتش طاق شده و با هم صحبت کرده ایم به من می گوید، مردم اینقدر توی زندگیشان مشکل دارند که مسئله من اصلا در برابر آن ها به چشم نمی آید. امشب اتفاقی چند دقیقه آخر برنامه ماه عسل را دیدم پدر و مادری بودند و دو فرزند دوقلو که از ناحیه کبد به هم چسبیده بودند، نوزاد بودند ، چند ماهه فکر می کنم…
لرز بدی من را فرا گرفت، لبخندهای پدر و مادرشان کار را سخت تر می کرد، لحظه لحظه زندگیشان را به پای بچه هایی می ریزند که آینده شان مبهم است و… مجری هم ابایی نداشت که لاله و لادن را به پدر و مادر یادآوری کند!
از همان لحظه اول یاد جمله این نازنین زندگیم افتادم… مردم اینقدر مشکل دارند که مسئله های من اصلا در مقابلشان به چشم نمی آید. گیرم که از جهات مختلف و مسئله های متنوع ، روزهای سختی باشد .
هنوز هم که می نویسم با یاد چهره آن پدر و مادر می لرزم!
…
نوشته شده در22 مرداد
…………..
پ.ن: اینجا هم که الحمدالله رسانه بی مخاطب است!
وقتی دیر شده!
اوت 11, 2011
خواندن بعضی کتاب ها وقت و سال و زمان دارند، به همان اندازه که بابالنگ دراز و دشمن عزیز جین وبستر یا بیست هزار فرسنگ زیر دریای ژول ورن را حداکثر باید تا 13 سالگی خوانده باشی، و اگر نخوانده باشی، سراغش نروی بهتر است، بیست و سه سالگی هم برای خواندن یک چاه ودو چاله جلال آل احمد دیر است، خیلی دیر. اگر در سه مثال اولی، دیر خواندنش یعنی محروم شدن از هیجان و لذت و البته دنیایی که این شاهکارها برایت می سازند؛ خواندن یک چاه ودو چاله در بیست و سه سالگی بی فایده است و حسرت و تاسف را با هم برایت به همراه می آورد. برای همین است که می گویم کتاب ها وقت و سال و ساعت دارند، یعنی اگر دیرتر از موعد بخوانیشان از دست می دهیش، به کارت نمی آید. از آن بدتر حس عمیق تاسفی و بیهودگی ست که برایت به همراه می آورد.
یک چاه ودو چاله جلال که درباره قلم و صاحب قلم – که خودش باشد – است، تجربه های جلال را با ابراهیم گلستان و همایون صنعتی زاده و روایت می کند، و مشکلات نان و قلم و سودای قلم و سودای نام …
از همان لحظه ای که خواندن این کتاب را شروع کردم از تمام آدم های اطرافم که در نوجوانی این کتاب را دستم نداده اند شاکی شدم، از معلم های ادبیات دبیرستان که کاش به جای تشویق شعرهای بی وزن و قافیه من و انشاهای ایده آل گرایانه ام و تشویق سودای روزنامه نگاری و ارتباطات، یکیشان پیدا می شد این کتاب یک چاه و دو چاله جلال را می داد دست من، یا لااقل جناب پژمان خان که آن روزها مدام کتاب تجویز می کرد برای ما، از بین آن کتابخانه دو هزار کتابی اش یک بار این کتاب چند ده صفحه ای جلال را می کشید بیرون و دست خواهرش- آیناز- می داد و حرفی به جز “نون و القلم و مایسطرون” به گوش ما می خورد، یا هر کس دیگری که آن روزها که وقت خواندن این کتاب بود و می توانست و می دانست و از این کتاب با من حرفی نزد…
23 سالگی ، وقتی پنج سال کار را هم پشت سرت داشته باشی و – البته بدانی که چقدر نادانی_ وقت خوبی نیست که از نویسنده ای به بزرگی جلال کتابی بخوانی که از دنیای واقعی قلم و نوشتن با تو صحبت می کند، برای علم به یک فضا، یک دنیا، یک راه، باید قبل از ورود به آن اطلاعاتت را تکمیل کنی ، و اگر نکنی می شود حال این روزهای من؛ این نه به این معناست که مثلا اگر من در 15- 16 سالگی کتاب یک چاه ودو چاله جلال را زودتر از کلاسیک های قرن 18 و 19 می خواندم، امروز روزی یک درس خوانده ارتباطات به شمار نمی آمدم یا مشغول کار رسانه نبودم؛ اما هر چه فکر می کنم می بینم، روا بود جای آن همه تشویق و ترغیب ، یک نفر صحبت از نان و قلم با من می کرد، از اینکه روی هر کاغد سفیدی می شود سیاه نوشت، از اینکه می شود چشم هایت را ببندی و ببینی راضی شدی به سیاه نویسی، از اینکه دنیای واقعی نویسنده ها از آنچه در کتاب هایشان می خوانی ، چقدر متفاوت است، از اینکه نویسنده ها یا نه اصلا همه آن هایی که اسما کار فرهنگی می کنند ، آدم هستند و تا بخواهی بی فرهنگی را مشق کرده اند،از …
اگر در 15- 16 سالگی یک چاه و دوچاله را خوانده بودم ، به احتمال قریب به یقین همین راهی را می آمدم که آمده ام، یعنی پنج انتخاب اول آن صد انتخاب دانشگاه را از بالا تا پایین با روزانه و شبانه ارتباطات پر می کردم تا در انتخاب چهارم قبول شوم و باز هم به همان دانشگاه یک وجبی علامه می رفتم و همه اتفاقات بزرگ و کوچکش را – که توقع هیچ کدامشان را نداشتم- به جان می خریدم و بازهم یک جایی مثل همین جا که مشغولم، می نوشتم و کار می کردم ؛ اما همه حرفم این است که آدم ها باید بدانند، وارد چه محلی، چه فضایی و چه رابطه ای می شود، می خواهد رشته تحصیلی باشد، سفر خارج از کشور باشد یا ازدواج یا هر چیز دیگر…
وقتی با خیالات و تصوراتت وارد بشوی، احتمال اینکه واقعیت خودش را روی سرت آوار بکند ، یا مستقیم خودش را توی صورتت بکوبد،از صد در صد هم بیشتر است و هیچ جای گله و شکایت نیست!
….
نوشته شده در در 17 مرداد، یا به عبارتی روز خبرنگار
دل – تنگ
ژوئیه 27, 2011

اصلا حوصله ندارم درباره ساکن و ساکت بودنمان، نبودنمان یا هیچ چیزی مثل این حرف بزنم
فقط همه همه مسئله این است که دلم تنگ است!
یعنی یکی شکل غریبی از دلتنگی را تجربه می کنم، که نمی شناختمش!
یعنی انقدر دلم لک زده که یک عکس جدید ببینم از تو ، یک پیام چند خطی بخوانم، یک صوت با کیفیت نامطلوب بشنوم، که نمی دانی اصلا!
هیچ حرف اضافه ای ندارم درباره اینکه چقدر جالب که بی خبریم از شما و زندگی می کنیم و …
فقط دلم تنگ است ، آن شب خردادی و آن مناظره ، چقدر حال خوبی داشتم پای تلویزیون، احساس می کردم نفس می کشم، بعد از اینکه از “قلب واقعیت ” گفتی، بعد از اینکه روبه روی جناب تزویر، از ماست سیاه و سفید و نقش مار گفتی، بعد از همه حرف هایت ، همه خشم و آن انگشت اشاره که مدام روبه دوربین می گرفتی و…حس نفس کشیدن را با تو تجربه کردم
بماند که شب 22 خرداد، هیچ وقت صبح نشد و من دیگر نفس نکشیدم
…..
چند نفری هستند، که اگر احیانا، به پستِ این پست بخورند، درباره بت کردن آدم ها و گریبان دریدن و دنبال “یک شخص” بودن، صحبت هایی دارند حتما!
مشمول این قواعد نمی شوم
فقط دلم تنگ است خیلی زیاد!
برای این دلتنگی دوست ندارم به هیج کس توضیح بدهم!
حرف اضافه یا حرف غیر اضافه؟
ژوئیه 25, 2011
حس همان شبی را دارم که برادران غیور زنگ زده بودند، تهدید کنند و بعد هم توجیهم کنند که الا و بلا باید در راهپیمایی 22 بهمن شرکت کنی؛و لابد شعار هم بدهی این همه لشکرآمده … نه فقط خودت؛ نه فقط خانواده ات، فامیل و اقوامت هم، اصلا شاید لازم شود مادربزرگتان را هم ببرید به نفع تقدسات نظام شعار دهد-( لطفا کسی نگران نشود، هیچ اتفاق امنیتی – اطلاعاتی نیفتاده) فقط دقیقا مثل همان شب که پشت تلفن مثل دخترهای خوب حرف هایشان را شنیدم و نگفتم که حالم از تهدیدهای در عین ادبتان به هم می خورد و می فهمم که 4 تا اس ام اس را چک کرده اید و هر چرندی را که می خواهید دارید به ما می چسبانید، به همه ما! و هیچ چیز نگفتم که، که لابد نباید هم می گفتم و به روی خودم هم نیاوردم که خبر دارم چرا و چگونه! و حرفی از اثبات خودم نزدم، دقیقا به همان اندازه که انکار هم نکردم
امشب هم پشت تلفن به شکل خیره کننده ای ساکت که نه! خفه شده بودم ، که هرچیز می خواهد تحویلم بدهد، من را، واژه هایم را ، کارم را ، زیر سوال ببرد و بگوید روحیه حق جویی شما کار ما را می فرستد روی هوا! خفقان بگیرم مثل همان شب لعنتی، نه اثبات کنم نه انکار! فقط مواظب باشم که گل به خودی نزنم و ذوق مرگشان نکنم
شباهت دیگرش این است که بازهم پای مصالح نظام تقدیس شده جمهوری اسلامی وسط بود.
….
دلم بیشتر از همه چیز به حال همه روحیه ام، همه انرژی و نگاه روشنم می سوزد که توی دلم کاشته بودم، که خودم کاشته بودم ، بی آنکه کسی کمکم کند،توی خاک به هم ریخته ای که …دلم برای همه آفتابی می سوزد که خودم خورشیدش را آورده بودم بالای سر دانه کاشته شده ام…
هی خراب می شود از جایی که توقع نداری، من هی بیل و کلنگ دستم می گیرم که آبادش کنم، طوفان می آید، سقف می زنم، زلزله می آید، ستون می سازم، دوباره، دوباره، دوباره
الان هم بیشتر عصبانیم تا خسته!
فردا صبح دوباره این خانه خرابه را آباد می کنم، پنجره می زنم برایش
فقط دلم برای دانه ای می سوزد که تازه جوانه زده بود!
….
لعنتی ها!
نیک ترین آرزوها برای تو ، تو دوست بی نظیر دوازده ساله من
ژوئیه 6, 2011
هوا تاریک و روشن بود که ما می نشستیم روی آن پله های اداره برق، منتظر سرویس مدرسه، درهمان هوای تاریک و آن صبح های سرد و یخ زده که دست هایمان را سرخ می کرد ، تو با آن کوله پشتی سبز چهارخانه ات می نشستی، مغرور بودی، نه از ان شکل های غیر قابل تحمل که کسی دم پرت هم نچرخد، نه! شاید بهتر این است که بگویم به خودت مطمئن بودی، همین اطمینانت، همین آرامش ممتد و سیارت را دوست داشتم!
هیچ وقت با هم همکلاسی نبودیم، هیچ وقت روی یک نیمکت کنارهم ننشستیم، دوستیمان روی صندلی های همان مینی بوس قرمز فکستنی و روکش های آبی رنگش شکل گرفت…
پشت پنجره اتاق که می ایستادم و تو هم اگر پشت پنجره پذیرایی تان می ایستادی، همدیگر را می دیدیم، خانه هایمان دقیقا روبه روی هم بود، هر چند که فاصله بین دو ساختمان زیاد بود ، یک بار هم با هم قهر کردیم، یادم نیست که اصلا چرا و چطور شد، تو هم گمان نکنم یادت مانده باشد، بعد هم نامه آشتی و…یادت که هست؟
سال سوم راهنمایی هنوز شروع نشده بود که رفتید کرج، دو سال بعد که برگشتید دیگر هم مدرسه ای هم نبودیم، پنجره خانه ما هم دیگر روبه روی ساختمان شما نبود، سال پیش دانشگاهی هم که تمام شده و نشده، رفتید شیراز، چند ماه بعدتر هم رفتی تبریز که درس بخوانی… خلاصه که ما کم دور و نزدیک نشدیم از هم زهرا خانوم!
امشب اما امشب…
عزیز بی نظیر من! مبارکت باشد…
راست راستش را که بخواهی باورم نمی شود، کمی فیلم روی دور تند افتاد و من نفهمیدم کی اتفاق افتاد
ببین زهرا! آدم هایی مثل تو ، توی دنیا خاکستری ما که پس زمینه مشکی هم دارد، زیاد نیستند، این یک تعارف یا یک اغراق ادبی نیست، این عین واقعیت است. جزء نوادر روزگاری، تو و نگاه روشنت ، تو و افکار عمیق و چند لایه ات، تو و مهربانیت که شعاع تابشش همه آدم های اطرافت است، تو و هوش روان کاوانه ات در شناخت آدم ها، تو و ایمانت، تو قلب استوارت که روبه روی حوادث ایستا ایستاد و می ایستد، تو و شعری که از شعور وفهم برای هستی خالی ما سروده ای، تو و آرمان هایت ، تو و آن زندگی فرهنگی ایده آلت ، تو و…
آدم هایی مثل تو که کم هستند، باید خوشبخت باشند، تو لایق همه شقوق خوشبختی هستی، همه زاویه هایش، همه زیر و بمش و این یک آرزو نیست زهرا! باید خوشبخت باشی، باید رضایت را در جانت مزه مزه کنی، باید شاد زیستن را صرف کنی! زهرا این یک باید است، نه یک شاید!
امشب عروس شدی نازنین دلم! امشب همه خوبی های دنیا را برای تو و همسر گرامی می خواهم، امشب هر چه آرزو داشته ام را برای تو از خدا خواسته ام، امشب یک دل اینجا بودم و یک دل کنار تو و آرام و نا آرامی ات!
و این برای من که این روزها کنار لحظه هایت نفس کشیدم ، دور نیست . دور نیست که لحظه لحظه ات را تصور کنم، دور نیست که لبخند شیرنت را تخیل کنم، دور نیست که مطمئن باشم ، از پس نا آرامیت ، آرام آمده …
و می دانی بیش از همه این ها بابت همه حس خوبی که روزها و شب های پیش از امشب داشته ای ، خوشحالم، خوشحالم که دلت راضی و آرام گرفت، خوشحالم بابت رنگی از آرامش که در نگاهت و لحنی از قرار که در صدایت می دیدم و می شنیدم!
تو و همسر گرام را غرق ایمان ، شور، عشق، رضایت و نیکی می خواهم و همه آنچه که تو و همسر محترم از خوشبختی می خواهید
این روزهای این دو- سه سال گذشته، همیشه صحبت کردن از ابراهیم برایم سخت بوده، امشب اما بیشتر از هر وقت دیگری به یادش هستم و مطمئنم کنار یکی از دیوارها ایستاده و خواهرش را نگاه می کند ، اشک به چشم هایت نیاید دختر! این را نوشتم محض اینکه مطمئنم ابراهیم در شادیت شریک است و شاد است.لبخند بزن عزیز دلم! مبارکت باشد
برای پگاه ارشدی
ژوئیه 4, 2011
بالاخره توی دست هایم گرفتم، بالاخره رسید!
تو چه می دانی که من هیچ وقت به روی خودم نیاوردم که هنوز که هنوز است کتابت را بین دست هایم نگرفتم، تو چه می دانی مدام سراغ کوچه علی چپ را می گرفتم از هر کسی که درباره کتاب تو با من حرف می زد و نمی گفتم من هنوز به لمس کتاب پگاه نرسیدم!
اول تقصیر ناشرت بود و بعد هم تو که اینقدر به تاخیر افتاد، دیر شد اما شد بالاخره، پنهان نمی کنم اصلا از تو که نمی توانم پنهان کنم، همیشه وقتی چیزی دیر می شود ، دیر شده، یعنی طعم دیر شدگی بین جز به جزءش می پیچد، حالا تو حساب کن که چقدر به من باید سخت بیاید که مثلا یکی از نیشابور مسیج بزند و درباره کتاب تو صحبت کند و…
می خواهم بگویم دیر شد، اما من بالاخره واژه های تو را در دستم گرفتم، تاب بازی کردم با آن ها، کاناپه ام را آوردم روبه روی تک تکشان نشستم و تماشایشان کردم، و البته با همه شان آشنا بودم، آشنای قدیمی، هیچ حرفی هم بین واژه هایت نبود که برایم قیافه بگیرد و پشت چشم برایم نازک کند و بگوید دیر آمدی! نه! همه شان را می شناختم، سر یک سفره نشسته بودم با آن ها و همزبانی ها کرده بودیم باهم!
تعارف که نداریم با هم! من نثرهایت را بیشتر دوست داشتم، پخته تر بودند، به تو نزدیک تر و از جان و دلت برخاسته تر!
شعرهایت هم عزیز بودند اما، هنوز تا قله شعری تو فاصله های زیادی ست…
…
گفته ام برایت ؟ یا نگفته ام. هنوز که هنوز است وقتی ذهنم از واژه و توصیف خالی ست وقتی هوای شعر در هزارتوی ذهنم می پیچد، وقتی دقیقا بین سخت نویسی و برهان و استدلال گم شده ام، سراغ نامه های تو می روم و نامه هایت چشم هایم را به روی رود روان شعر باز می کنند، اینطور واژه هایت را دوست دارم و شاید این استمرار در تثر نویسی هایت علت این است که نثرهایت پخته تر و ورزیده تر و جلا گرفته تر از شعرهایت در آمده.
و خب تو حساب کن من چقدر عشق می کنم با آن دو متنی که به نام من خورده در این کتاب .خیال کردی دلم می آید پنهان کنم یا تکرار نکنم که صفحه 80 کتابت تیتر خورده “نامه ای به معصومه” و بعد هم در همان صفحه نامم را ارجاع داده ای ؟ یا مثلا من چند بار “ما، ما هستیم ” و صفحه 67 را خوانده باشم خوب است که ابتدایش تیتر زدی “برای کسی که صبوری اش زبان زد پروانه هاست” و انتهای متن هم تاریخ زدی 23/3/83
خیال اینکه شعر خوشحالیم را ننویسم از سرت بیرون کن!
…
مزه مزه می کنم واژه هایت را، بعضی هایشان را باید اختصاصی جایی یادداشت کنم ، بعضی های دیگر زیادی به حال و هوای من نزدیک می زند و همه این حرف ها و واژها و تک واژها و واژه ها که کنار هم ایستاده اند ، واژه های تو هستند پگاه!
واژه هایی که من از 15 سالگی، کنارشان زندگی کرده ام.
بالندگی بیشترتو را به آرزو نشسته ام و بیت های سرزنده ای از تو که طراوات ، بلوغ، عشق و ایمان را به روایت موزون نشسته باشند
برداشت هایی از امروز-م-
ژوئن 27, 2011
فرموده اند، متهم بودن به معنای مجرم بودن نیست، فرموده اند اگر حتی جرم هم به اثبات برسد ، نباید رسانه ای شود، فرموده اند آبروی مسلمان…
فرموده اند دیگر… اصلا زبان من قاصر است که عرض کنم، مسلمانی و حق و حقوق مسلمانی و تکالیف مسلمانی فقط مربوط به دایره خودی ها و نزدیکان می شود و دیگران همه به الذات مجرم ومتهم و ….
اصلا چه توضیح واضحاتی بود من عرض نمودم! فرموده اند دیگر…
………………….
آقا نشسته و دستش را گذاشته زیر چانه اش ونطق می کند که اصلا به نظر من باید تاریخ جنگ را مثل مدرسه که برای بچه ها تکرار می کنند، تکرار کنیم برای مردم، اصلا باید توی سر مردم …
می خواهد بگوید “بکوبیم” که خودش حرفش را درز می گیرد اما به ثانیه نمی رسد و دوباره از تک و تا نمی افتد و ادامه می دهد ، البته این نظر منه، شاید هم غلط باشه؛ اما مدیران هم با من موافق هستند…
سرم را انداخته ام پایین؛ اصلا نمی خواهم نگاهش کنم حتی،جمله آخر را معترضه اضافه می کند، که یعنی حرف نزن، حرف حرف من است و مدیر هم که پشتم ایستاده، شاید غلط باشد، شاید هم نباشد، کمترین اهمیتی اما ندارد، چون من اینطور می خواهم و قدرت مدیر هم…
خیال می کنند اگر نگاه شان محدود باشد، مردم در دنیای این ها و امثال این ها محدود می شوند، سرشان را مثل کبک کرده اند زیر برف و این همه دیش ماهواره را روی پشت بام ها نمی بینند
چند سال نوری لازم است که توجیه شوند، مردم مجبور به شنیدن حرف هایشان نیستند، مردم خودشان انتخاب می کنند
چند صد سال نوری دیگر طول می کشد که فهمشان بیجک بگیرند، هر چه مفهوم و محتوای ارزش مند داشتیم را حراج کرده اند و بی ارزش…
نشستم توی ماشین، کولر ماشین هم روشن بود، خنک نمی شدم من ، بس که گر گرفته بودم
حضرت آقا، تهیه کننده تلویزیون تشریف داشتند.
…………….
……………….
از بچگی ، از 4-5 سالگی که یاد دارم، خبر خوب تابستان ها این بود که می آید ایران، خبر خوبش برای من علاوه بر سوغاتی های رنگارنگ از آنجا نشأت می گرفت که مادرم را خوشحال تر از هر وقت دیگری می دیدم.
حالا سال هاست که نه به خاطر سوغاتی های رنگارنگش که البته هنوز هم هست، و نه فقط به خاطر دل مادرم، که برای خودم و دل تنگم ، آمدنش را انتظار می کشم، بس که لحظه هایم را رنگی می کند با حضورش، یک جعبه رنگ دارد و یک قلموی جادویی که وقتی به دست می گیرد رنگین کمان رنگ ها را در ثانیه های من می آفریند.
دو- سه ماه بود اصرارش می کردم که بیا، که می خواهم کنارم باشی، کنار ثانیه هایم، کنار روزهایم،
می گفت فیس بوک، می گفت تلفن، می گفت ایمیل فعلا
دیر شد برای من اما
حالا آمده ایران، دو شب پیش که فهمیدم عازم است خوشحال نشدم، دلم نمی خواست علت آمدنش، مشکلی باشد که به دست های او باز می شود، دلم می خواست مثل همیشه خودش اراده کند و بیاید، نه اینکه کسی یا چیزی او را مجبور به سفر کند.
امشب اما، دل توی دلم نبود از آمدنش، و وقتی گفت سه هفته اینجاست… انگار دنیا را به من داده اند، از هیجان اینکه سه هفته می توانم لحظه هایم را به دست و قلموی او بسپارم، حتی وقتی خودش غمگین باشد، رنگ هایش سرود شادی می نوازند.
خودش هم نمی داند چقدر می خواهمش
……..
البته این بخش سوم زیادی خصوصی بود، نوشتم اینجا که بعدها خودش بخواند
و نوشتم کنار حالات و دیدارهای امروز که مملو از تناقض بود
یا حق

